پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

من وبلاگ‌نویس هستم


اشاره: رضا شکراللهی عزیز، صاحب ارجمند وبلاگ «خوابگرد»، از همه خواسته از وبلاگ‌نویسی‌شان بنویسند. جناب ایشان،  امیرعلی صفای بزرگوار (وبلاگ «آینده از آن حزب‌الله») و ایمایان عزیز مشخصا از من خواسته‌اند در این باره بنویسم و کسانی را برای نوشتن در این باره، دعوت کنم.
**
.
بعدتر فهمیدم شب تولد فروغ بوده؛ شبی که وبلاگ‌نویسی را شروع کردم (و من چقدر فروغ را دوست دارم). علیرضا بازرگان عزیز، یادم داد. دی ماه سال 82 بود؛ دو روز بعد از زلزله بم. برای انتخاب اسم، تفال به دیوان حافظ زدیم؛ «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وین راز سر به مهر به عالم سمر شود ...». بعد نوشتم «سلام»؛ و این آغاز راهی تازه بود. دوره دوره پرشین‌بلاگ بود، من هم از همان‌جا شروع کردم (زمین خاکی!). از همان اول هم با اسم خودم نوشتم (هنوز گاهی گمان می‌‍کنم، اشتباه کردم، اگر اسم خودم نبود، راحت‌تر بودم، ولی بیشتر وقت‌ها آن تصمیم اولیه را درست دانسته‌ام با همه هزینه‌هایی که داشت و دارد). از همه چیز می‌نوشتم اما هنوز راحت نبودم و راه را نمی‌دانستم. یک جورهایی جز اولین‌ها بودم اما وقتی وبلاگ‌های خیلی موفق را می‌دیدم ـ  از لحاظ متن‌ها و بازدیدهایشان ـ مطمئن می‌شدم که راه، چه دور و دراز است حتی اگر جز اولین‌ها بوده باشی. مرداد 83 که مادر برای همیشه رفت، و من نوشتم از اندوه جانکاهی که با من بود (و هنوز هست)، با سیل مهربانی دوست و غریبه مواجه شدم. تکانه‌ای بود برای خودش ... کمتر از یک سال بعد بندرعباس بودم، همان روزهایی که حال پرشین‌بلاگ بد بود. مهر 84 عازم! بلاگر شدم؛ بدون این که بتوانم آرشیو پرشین‌بلاگ را منتقل کنم. صریح‌تر می‌نوشتم. «بالاترین» که آمد، بازدیدهای وبلاگ من تصاعدی رشد کرد. گاهی مقهور این عدد و رقم‌های بازدید می‌شدم که نتیجه‌اش نوشته‌هایی شده که حال خودم را هم، به هم زد! بعضی پست‌ها را به همین دلیل، و برخی دیگر را به دلیل ملاحظات سیاسی!، یا حذف کردم (که کاش نکرده بودم) و یا از دسترس عموم خارج ساختم. بعضی پست‌های من در برخی وب‌سایت‌ها بازنشر می‌شد (هنوز هم می‌شود)، گاهی حتی بدون ذکر منبع. خبر ورود یکی از بزرگترین کشتی‌ها به ایران از آن جمله بود که حتی واحد مرکزی خبری هم با عکسی که من گرفته بودم، خبر را کار کرد. یک بار هم علیه ایران‌خودرو نوشتم که تابناک بازنشر کرد و ایران خودرو جواب داد(+). بعد که بی.بی.سی فارسی آمد، بارها و بارها پستهای وبلاگم خوانده شد و خب؛ اینها همه مایه خوشحالی بود. در ماجرای رابطه یکی از مدیران وقت دانشگاه زنجان با دانشجویی، یک شبکه کوچک خبرنگاری شهروندی راه انداخته بودم به واسطه ارتباط‌هایی که با زنجان و دانشگاه زنجان داشتم(+). این تجربه را در ماجرای برکناری رییس دانشگاه تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان (مرداد 89) تکرار کردم. این دو پست خیلی مورد توجه و بازدید قرار گرفت ... تا خرداد 88 رسید و بعد از آن. آن روزها من حتی رکورد 12 هزار بازدید را در یک روز ثبت کردم برای وبلاگم. مهر 88 برای بار اول وبلاگم فیلتر شد. هر بار وبلاگ تازه‌ای ساختم در همان بلاگر (خانه اول، خانه دوم ... تا خانه چهاردهم). تا دی ماه سال بعد، چهارده بار فیلترینگ راه وبلاگ مرا بست و من هر بار از نو برخاستم تا این که کل بلاگر را فیلتر کردند و من در همان خانه چهاردهم ماندم و نوشتم. یک ماه بعد، برای اولین بار به طور جدی تصمیم گرفتم دیگر ننویسم؛ تصمیمی که تنها چهار هفته عمر کرد! علاقه‌ام به عکس سیاه و سفید و کارتون و کاریکاتور باعث شد، هفتگی و مرتب روی این دو موضوع کار کنم؛ هنوز هم این رویه ادامه دارد اگر چه نامرتب. اندکی بعد (مارس 2011) «راز سر به مهر» هم در گروه وبلاگ‌های جایزه دویچه‌وله قرار گرفت و هم در کنار وبلاگ‌هایی که کاندیدای جایزه سازمان گزارشگران بدون مرز شده بودند(+) ...  انتشار ویدئویی از سفر استانی احمدی‌نژاد به بندرعباس (فروردین 91)، اوج جریان‌سازی من در «دنیا» بود! این فیلم که ماجرای آن را اینجا(+) نوشته‌ام، مثل بمب صدا کرد. حتی شبکه فاکس‌نیوز با پخش آن، به تحلیل و کارشناسی پرداخت! یک بار هم علیه صدای آمریکا مطلب نوشتم که کیهان خوشش آمد و آن را به نقل از «محمد م. از عناصر وابسته به اپوزیسیون» در ستون اخبار ویژه کار کرد!(+). اینها البته روی هم جمع شد و من برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد، صرفا به خاطر وبلاگ‌نویسی، ستاره‌دار شدم؛ اساسا اجازه انتخاب رشته در دانشگاه‌های دولتی ندادند و در دانشگاه آزاد (علوم و تحقیقات تهران) وقتی تنها دو هفته مانده بود به امتحانات ترم اول، از دانشگاه اخراج شدم (شروع کرده بودم به خواندن علوم ارتباطات اجتماعی). این ضربه بدی بود ولی  من باز نوشتم، از آنچه درست پنداشته بودم.
.
علاقه به ادبیات هم در پست‌های وبلاگم مشهود است؛ چنانکه که گاهی، تحلیل‌های سیاسی به قطعات ادبی شبیه‌تر است! ... باور داشته‌ام نوشتن در شبکه‌های اجتماعی، نوشتن روی دیوار گذر است؛ خیلی زود گم می‌شود. جمع نمی‌شود. ترد است. بیشتر جوزده است. نوشتن توی وبلاگ، عین نوشتن کتاب است اما.
.
دلم برای وبلاگ‌هایی که آرام آرام یا دفعتا خاموش شدند، تنگ می‌شود. چند ماهی است کمتر می‌نویسم، کمتر هستم. سرم گرم نوشتن و گرم تدارک نوشتن برای مردم کوچه و بازاری است که کمتر در دنیای مجازی هستند. البته این بخشی از ماجراست.
.
وبلاگ‌نویسی تولد دوباره برای من بود. می‌توانم ده برابر آن چه در این باره، همین بالا، نوشتم، باز هم بنویسم. به قول معروف: «خاطره که زیاده»!  ...
.
بزرگترینِ اتفاق‌‌های خوب برای من در ویلاگ‌نویسی، انس و بحث با صاحبان روح و جان‌های بزرگی بود (و است) که صرفا به لطف «دنیای مجازی» به هم رسیده بودیم؛ محترمانه نقد شدن و محترمانه نقد کردن، مشتاقانه خواندن و مشتاقانه خوانده شدن؛ گاهی حتی انگار بال فرشته‌ای بر این تن می‌خورد ... من وبلاگ و وبلاگ‌نویسی را بسیار دوست دارم و آن را رها نخواهم کرد اگر او مرا رها نکند!
.
.
من همه وبلاگ‌نویس‌ها را به نوشتن از وبلاگ‌نویسی‌شان دعوت می‌کنم؛ قصور مایه گلایه است!
.

.

چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

همه‌ی جا ماندن‌ها، همه دیر رسیدن‌ها



روایت شرلی جکسون را می‌خوانم از یک شب تا صبحی که خودش، همسرش و سه فرزندشان سرما خورده‌اند، زکام شده‌اند و شب، شب متفاوتی شده برای همه‌شان. در یک خانه با چهار اتاق خواب و سگی که توی اتاق پسرشان می‌خوابد. اسم روایت را گذاشته‌اند «وقتی همه زکام بودیم». زیر تیتر روایت هم، عکس سیاه و سفید کوچکی هست از نویسنده که ردیف دندان‌هایش از خنده پیداست و عینکی با کلاف سیاه به چشم دارد ... روایت عالی است؛ طوری که انگار عین یک آدم نامرئی کنار این خانواده هستی و روایت آن شب‌شان را نه که می‌خوانی، که می‌بینی ... خیلی خوب ... روایت که به آخر می‌رسد، پانوشت نوشته‌اند: این متن ژانویه 1952 چاپ شد؛ 63 سال قبل ... همین یک جمله آن حس خوب را بر باد می‌دهد، یکهو خودت را در خانه‌ای می‌بینی خالی خالی، تاریک، ساکت؛ همه رفته‌اند، تو جا مانده‌ای، دستت به هیچ جا بند نیست، بعد روایت همه چیز دنبال هم ردیف می‌شود؛ روایت همه‌ی جا ماندن‌ها، همه دیر رسیدن‌ها ... به یک پرتاب نیاز مبرم داری، این کلید ماجرای آن بغضِ آخرین است.

چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چهارپاره - 144 / تأملاتی درباره داعش





(1)
کشتاری که داعش راه انداخته در برابر 60 میلیون کشته‌های «فقط» متفقین در جنگ دوم جهانی، جنایت و کشتارهای شنیع مردم کره و چین توسط ژاپنی‌ها، کشتار دو میلیون کامبوجی توسط پل‌پوت کمونیست از کل جمعیت 8 میلیونی کشور فقط در عرض چهار سال، یا نزدیک‌تر از همه این‌ها: در برابر کشتار «800 هزار نفر» توتسی و هوتوی میانه‌رو طی فقط صد روز در رواندا (همین حدود بیست سال قبل)، بسیار ناچیز است. آنچه داعش را بی‌نظیر کرده، شوق این آدمکش‌ها به عریان کردن خشونت‌شان است و در این راه، استفاده از ابزارهای دنیای توسعه‌یافته «رسانه». خاصیت این کارشان این شده که وقتی پسرکی در مهریز یزد یا فلان روستای زنجان گم می‌شود، بلافاصله شایعه درست می‌شود که کار، کار داعش است! این عریانی خشونت، همه تشنگان خون و خشونت و انتقام را هم برای گردآمدن زیر یک پرچم تهییج می‌کند. بی‌حرمت کردن خون انسان‌ها عادی می‌شود و ما در مرداب «عادت» به آن، فرو می‌رویم.
.
(2)
داعش تقصیر همه دولت‌های مدرن منطقه است! وحشیانه به منافع هم تاختند، ددمنشانه هر صدای اعتراضی را خفه کردند، به استبدادشان فخر فروختند تا در گردوغبار این دعواها و استبدادهای پرخسارت، داعش سربلند کند و بلای جانشان و جانمان شود. داعش ادعای مبارزه با ستمکاران را دارد و از همین معبر، تصور این‌که رفتار بشار اسد با مردمانش (در سوریه: مسقط‌‌الرأس داعش) چطور به پا گرفتن چنین هیولاهایی کمک کرد، دشوار نیست.
.
(3)
اگر همه بدنه داعش هم مسلکی نباشند، اما با اطمینان می‌توان گفت که رهبران آن، این زقّوم را بر خاک «اندیشه» کاشته‌اند. با سقوط طالبان در افغانستان یا با کشته شدن بن‌لادن و زرقاوی و بسیاری از این سربازان پرانرژی و معتقد، خشونت اسلام‌گرایان تمام نشد؛ اوضاع حالا بدتر هم شده؛ نفت می‌فروشند، شهرهای اروپا را محل تاخت‌وتاز قرار می‌دهند، آدم‌ها را راحت‌تر از گوسفندان خلاص می‌کنند و از کرین برای تصویربرداری از آدم‌سوزی‌ها و سلاخی‌هایشان سود می‌برند! داعش با بمب و پهپاد و تجهیزات مدرن جنگی و تحریم و ژنرال و سردار و فدایی خنثی نخواهد شد. داعش – بدبختانه – از جنس اندیشه است؛ یعنی همان عرصه‌ای که بازدهی در آن، زمان می‌برد، همان عرصه‌ای که با استناد به قرائت‌های متحجرانه، بسیاری را به تهمت‌ها رانده‌اند، به آزارها کشته‌اند؛ «قرائت تو، مغایر فهم ماست و باطل»!
.
(4)
مهم‌ترین سؤال این است؛ ایدئولوژی برای انسان یا انسان برای ایدئولوژی؟ داعش مثال اکمل برای گزینه دوم است. هیتلر و پل‌پوت همه آدم‌ها را برای ایدئولوژی‌های خود خواسته بودند؛ خسارت‌های فراوانی به بار آوردند، ساقط شدند اما تمام نشدند. هنوز کسانی که زور و زر دارند، انسان را برای ایدئولوژی‌های خودشان می‌خواهند، می‌برند، می‌سوزانند، سلاخی می‌کنند. اگر این ایدئولوژی از جایی به آسمان هم دوخته‌شده باشد، اوضاع بدتر هم می‌شود: داعش!
.
باید صاحبان زر و زور را از آسمان و الوهیت جدا کرد، «همه» باید هبوط کنند.
.
.

تفاوت احمد توکلی و میرحسین




احمد توکلی در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 84 از قالیباف حمایت کرد، سال 88 هم رأی به احمدی‌نژاد را حرام می‌دانست (این را خودش به صراحت بعد از انتخابات اعلام کرد) ولی چون تصور می کرد بدنه اجتماعی حامی احمدی‌نژاد علیه رهبری نیست (بر خلاف بدنه اجتماعی حامی میرحسین که «می‌توانست» چنین قابلیتی داشته باشد)، به احمدی‌نژاد از سر اضطرار رأی داد. بعدتر هم گفت اگر میرحسین تمکین به قانون کرده بود، رییس یک حزب 13 میلیون نفری می‌شد. جایی هم خودش را مثال زده بود که به پشتوانه همان رأیی که در دو انتخابات ریاست‌جمهوری (سال 72 و سال 80) به دست آورده بود، نظراتش مورد توجه قرار گرفت؛ این یعنی میرحسین هم می‌توانست چنین بکند: از اعتراض‌اش کوتاه بیاید، اما بتواند بعدتر اظهار نظر کند و به پشتوانه رأی و تمکینی که داشته، مورد توجه و قبول نظام باشد.
.
احمد توکلی منتقد صریح احمدی‌نژاد بود و شاید از همین رو بود که پرونده‌اش در دو مورد بیرون داده شد؛ یکی در مورد تحصیل در انگلیس و دریافت سهمیه ارزی بیشتر از آنچه باید می‌گرفت صرفا با رانت حکومتی (مدارک نشان می‌دهد توکلی حدود يک سال قبل از فارغ‌‌التحصيلي در دوره کارشناسي آن هم بدون شرکت در کنکور درخواست بورس تحصيلي در کشوري با «اعتبار بالا» از وزیر وقت علوم داشته)، و یکی هم در مورد تحویل زمین از بنیاد مستضعفان (گفته شده احمدتوکلی سال 70 براي خود و شرکا زميني به مساحت ‌٣٠٠٠مترمربع در شهرک غرب تهران به ارزش ‌١٨٠ ميليون تومان در زمان رياست رفيق‌دوست بر بنياد مستضعفان با تخفيف به قيمت ‌٢٣ ميليون تومان گرفته و تقاضا کرده اين مبلغ ظرف ده سال پرداخت شود که از آن سال تاکنون يک ريال پس نداده‌. ارزش امروزی آن زمين ‌١٢ ميليارد تومان است). انتقادهای اخیر توکلی از محمدرضا رحیمی باعث شده تا دوباره این دو اتهام توسط دفتر معاون اول احمدی‌نژاد، رسانه‌ای شود. توکلی اتهام تحصیل در انگلیس با رانت حکومتی را پیش‌تر هم رد نکرده بود و در توجیه آن گفته بود: «من به دستور مقام معظم رهبری بورسیه شده‌ام چرا که دانشجوی نمونه بودم و چون تدوین الگوی اقتصاد اسلامی بدون تسلط بر اقتصاد رایج ممکن نبود و من فلسفه علم خوانده بودم اگر مجتهد می‌شدم  به اقتصاد متعارف می‌توانستم این اقتصاد اسلامی را در جامعه عملی سازم (او البته از مدیریت روزنامه خود هم ناتوان ماند!)، اگر می‌خواستم در ایران تخصصم را بگیریم 7 سال طول می‌کشید اما در سیستم انگلیسی با نصف زمان می‌شد این مدارج را طی کرد و لذا به تشخیص مقام معظم رهبری من بورسیه شدم.»
.
این وسط یک چیزی خیلی قابل توجه است؛ طبق ادعای رد نشده دفتر محمدرضا رحیمی يادداشتي به تاريخ 11 مهر 72 به قلم توکلی موجود است که به وسيله وزير وقت فرهنگ و آموزش عالي با قيد دستور «اقدام فوري» در هامش تقاضاي وی به عنوان معاونت دانشجويي آن وزارتخانه ارجاع شده. توکلی نوشته بوده: «سال گذشته به دستور مقام معظم رهبري جناب آقاي دکتر معين وزير محترم وقت دستور تشکيل پرونده اعزام اينجانب به خارج از کشور را براي اتمام تحصيل صادر کرد ... به همين دليل درخواست مي‌کنم در انجام اقدامات لازم تسريع به عمل آيد».
.
به تاریخ نامه توجه کنید، توکلی تنها چهارماه بعد از شکست در انتخابات، شروع کرده دنبال امتیاز رفتن! تصورش را بکنید که میرحسین هم می‌خواست از این کارها بکند؛ اصلا بشود رییس حزب 13 میلیونی‌‌اش، دنبال رانت‌های مالی و تحصیلی هم نرود؛ معلوم بود که این روزهای حصر و بست‌اش نبود. آن  تمکینی که توکلی می‌خواست میرحسین در برابر قانون داشته باشد، لابد با عنایت به چنین تجربه‌هایی بوده! توکلی یک بار در پاسخ به این سوال که آیا آقای موسوی به آخر کارهای خود فکر کرده بود؟، گفته بود: «اگر فکر نکرده بود که چه سیاستمدار خام و بی‌ارزشی و اگر فکر کرده بود که چه خائن نادان و وطن فروشی.»
.
من – لابد از فرط آرمانگرایی – اصلا نمی‌توانم احمد توکلی را با چنین رانت‌هایی بر  میرحسین معترض که عافیت 20 ساله را فروگذاشت، تا جلوی خسارتهای احمدی‌نژاد را بگیرد، ترجیح بدهم. من هنوز میرحسینی را که امثال توکلی (به مثابه دستمال‌های آلوده) او را خام و نادان بدانند، ترجیح می‌دهم با همه نقدی که بر او وارد است (مقام رهبری یک سال قبل از روی کار آمدن احمدی‌نژاد تعبیر جالبی کرد: «با دستمال کثیف نمی‌شود شیشه را تمیز کرد و اگر انسان بخواهد با فساد مبارزه کند، باید در درجه اول مراقب باشد که فساد دامن خودش را نگیرد.») همه این سالهای توهین و هتاکی را که مرور کنید، یک فقره اتهام فساد مالی از میرحسین پیدا نمی‌کنید.
.
با این همه – به سهم خودم -  آن قدر خوش‌خیال هستم که بخواهم هنوز به امثال احمد توکلی امیدوار باشم؛ شاید محتوای افشاگری‌های اینچنینی علیه او، همه ماجرا نباشد. شاید کهنه کفش در بیابان هنوز نعمت است؛ هنوز آدم «فاسد» با رانت کمتر، از بی‌شمار آدم‌های «فاسدتر» با رانت‌های بیشتر بهتر است؛ این سطح پاکی مملکت ماست!
.
.

شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

«جمکران است که کشور را حفظ می‌کند»




هنوز هم اصولگرایان (از منتهی‌الیه پایداری و موتلفه گرفته تا منتهی‌الیه جامعه مدرسین و نظامیان مدرس دوره‌های بصیرت) برای زدودن دامن خود از لکه حمایت از احمدی‌نژاد، به «احمدی‌نژاد تغییر کرد» متوسل می‌شوند. جدیدترین نمونه‌های این سیاهه تهوع‌آور را بعد از ماجرای صدور حکم زندان و جریمه برای محمدرضا رحیمی به خاطر سپردیم. البته که احمدی‌نژاد 84 با احمدی‌نژاد 92 تفاوت داشت، اما تفاوت نه در محتوا، نه در قابلیت‌ها. هیچ کشاورزی از تخم خربزه انتظار درخت انار ندارد؛ خربزه در هر مرحله رشد، باز اثری از تخم خربزه است و نه غیر آن؛ و اصولگرایانی که نشانه‌های واضح سیر احمدی‌نژاد را در هاله نور و نشانه‌های استبداد و اتهامات مالی‌اش را در دوره استانداری اردبیل و شهرداری تهران نادیده گرفتند، بی‌خود می‌خواهند القا کنند: چنین کسی قرار نبود چیزی بشود که شد!
.
احمدی‌نژاد آمد و تحمل شد تا جای خالی رأی و پایگاه اجتماعی اصولگرایان را در مواجهه با اصلاح‌طلبان پر کند و گرنه کدام طبع فسادستیز و استبدادگریزی مجال تأیید او را داشت؟ یک بده - بستان سیاسی به ضرر کشور و حتی نظام.
اینک چه کسانی می‌توانند تاوان تحمل چنین کسی را بر صدر قدرت اجرایی کشور، محصور در اعداد و ارقام کنند؟
.
زهرا شجاعی (مشاور خاتمی و رئیس مركز امور مشاركت زنان در دولت اصلاحات) که سال 84 در فاصله زمانی تغییر دولت، مجال این را داشته تا در چند جلسه اول کابینه احمدی‌نژاد حضورداشته باشد، در گفتگویی با شماره 23 مجله اندیشه پویا (دی و بهمن 93) گفته است:
.

با شرکت در هیئت دولت نهم تفاوت چشمگیر دوکابینه قبلی و جدید را متوجه شدم. تمام افرادی که آنجا آمده بودند، نخستین باری بود که پایشان به هیئت دولت باز می‌شد به‌جز آقای احمدی‌نژاد که پانزده‌دقیقه‌ای در دوره‌ای که شهردار تهران بود مهمان هیئت دولت بود. حتی در اداره جلسه نیز تفاوت مدیریتی فاحشی در جریان بود. از کابینه آقای خاتمی تنها من و آقای شیبانی رییس بانک مرکزی و دکتر رحمتی وزیر راه حضور داشتیم و آقای مهرعلیزاده هم که به‌کل نیامد. فضا سنگین بود. دستور جلسه خیلی ساده بود. آقای احمدی‌نژاد از روی متن می‌خواند و هر موضوعی که تمام می‌شد دعوت به صلوات می‌کرد و وارد دستور جلسه بعدی می‌شد. نزدیک نیمه شعبان بودیم. آقای مشایی طرحی آورد با عنوان «میثاق با امام زمان، بیعت با رهبری» و یک میلیارد تومان برای شربت و شیرینی در جمکران درخواست هزینه کرد ... آقای رحمتی وزیر راه در آن جلسه پیشنهاد خوبی دادند. گفتند که شربت و شیرینی که دولتی نیست و نیاز به تعیین اعتبار ندارد و به‌جای آن می‌توانید پانصد میلیون دیگر روی آن بودجه بگذارید تا ما جاده قم – جمکران را درست کنیم تا مردم در مسیر زیارت آسیب نبینند. آقای احمدی‌نژاد ناراحت شد و اعتراض کرد که این چه تفکری است، صدایش بالا رفت که دولت عوض‌شده و شما فکر می‌کنید مملکت را وزارتخانه حفظ می‌کند؟ گفت «جمکران است که کشور را حفظ می‌کند».

.
از این رویه اداره کشور، اصولگرایان خبرهای روشن و بی‌شماری داشتند ولی خودشان را به خواب زده بودند و حالا می‌خواهند باور کنیم از تخم خربزه، قصد برداشت انار داشتند!
.
میرحسین این نشانه‌های واضح اضمحلال کشور را مثل بسیاری از کسانی که در پیله‌های جناحی گرفتار نبودند، فهمیده و جدی گرفته بود. از تحمیل سبک زندگی سیاسی خاصی بر مردم که خسارت یک مدیر بی‌کفایت در سطح بالا را صرفاً به دلیل وابستگی جناحی نادیده می‌گیرد، احساس خطر جدی کرده بود. آن‌هایی که می‌پرسند چرا میرحسین عافیت و گوشه‌نشینی 20 ساله را رها کرد و وارد میدان شد، شاید نمی‌دانند که همه قرار نبود عین غالب اصولگرایان، نشانه‌های روشن تخریب بنیان‌های اقتصادی و اجتماعی کشور را نادیده بگیرند! میرحسین به این باور رسیده بود که تحمل احمدی‌نژاد برای چهار سال دیگر، کشور را به راهی می‌برد که بازگشت از آن در بهترین حالت، سال‌های سال طول می‌کشد اگر نگوییم مجالی برای جبران مافات نخواهد بود.
.
امروز چهار سال از آخرین باری که میرحسین توانست از زیر خروارها خروار سانسور و محدودیت با مردم سخن بگوید، می‌گذرد. پیش‌بینی‌های او درست بود یا پیش‌بینی‌های کسانی که احمدی‌نژاد را آراستند؟
.
.