یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

رشد علمی



 یک بار پانزده سال قبل و بار دیگر همین پنج سال قبل، دانشجویان را در کوی دانشگاه تهران «دریدند». اروجعلی ببرزاده، آن هم به جرم دزدیدن ریش‌تراش تنها محکوم دستگاه معظم عدلیه در این پرونده‌ها اعلام شد. حالا هم خبر رسیده بدهی‌های کوی دانشگاه تهران بابت قبض‌های آب و برق به دو میلیارد تومان رسیده؛ این‌ها را، که نشانه‌های حد و حرمت دانشجو و دانشگاه است، کنار هم که می‌گذاری، «رشد علمی» بیشتر به یک شوخی یا یک بهانه برای دراز کردن رقیب سیاسی می‌ماند.

١٧١

ستاره شازده کوچولوی "آنتوان دو سن تگزوپری" آنقدر کوچک بوده (و لابد هست) که برای دیدن چندباره غروب خورشید کافی بوده (و لابد هست) که هربار چند قدمی صندلی‌ات را بکشی جلو؛ سمت غرب. شازده کوچولو گفته بود: "خودت که میدانی ... وقتی آدم دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی می‌برد" و گفته بود: یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم ...
.
و من چقدر این روزها دلم غروب مدام می‌خواهد  ... چقدر حتی باید حسودی شازده کوچولو را هم بکنم ...
.
دل آرام خوب خودم! "در این جهان تو را از تنهایی من باز ستاندند" و "من" توان سرودن ترانه هم ندارم.

پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چرا «راز سر به مُهر»؟



درست 24 روز قبل یک جای خاصی بودم که در عرض یک دقیقه، دو بار از من سئوال شد که «خب! حالا چرا اسم وبلاگت «راز سر به مُهر» است؟»
.
قبلا و برای سال‌ها داخل پروفایل وبلاگ، داستان نام وبلاگم را توضیح داده بودم بعد فکر کردم نباید برای خیلی‌ها مهم باشد، یا توضیح خیلی تکراری شده و حذف‌اش کردم امّا ظاهرا این طور نیست و نباید حذف می‌کردم! سال قبل هم که ناگزیر مشغول تسویه از دانشگاه شده بودم مسئول گروه بعد چند سئوال همدلانه، پرسیده بود: اسم وبلاگتون چیه؟ و وقتی جواب را شنیده بود، انگار که اسم رمز خطرناکی شنیده باشد؛ گفته بود: "عجب اسمی"!
.
حالا تکرار می‌کنم که نام وبلاگ، محصول تفال به دیوان حافظ در لحظه شروع وبلاگ‌نویسی (هفتم دی ماه 82) است. متن کامل غزل را اینجا (+) بخوانید. توی همان مصرع دوم متوقف شدم؛ "گفتم این خود نام است". حالا اگر برای برخی، این نام تداعی رمز و راز می‌کند، یا حتی تداعی توطئه، من بی‌تقصیرم! نمی‌دانم؛ شاید می‌شد انتخاب‌های بهتری داشت از دل همین غزل؛ این غزل غریب و عزیز، ولی من،  پابند این نام شدم.
.
.

١٧٠

تلخ تر از این نیست که وقت سقوط هم، مرغان بلا و حزن نیز مدام در مدام بر پیکر پذیرنده و بی دفاع‌ات منقار بزنند، سهم کم و بیش خود بکنند و ببرند ...  آن وقت همه خوشی، امید به رسیدن دستی می‌شود که درست در لحظه پیش از انهدام، گره می‌خورد توی دستهایت و بهانه نجات می‌شود. این طور، تاب آوردن زخم‌ها نوش می‌شود. ما آدمها با این خیال گوارا، خیلی وقتها خودمان را نجات داده‌ایم حتی وقتی واقعا، در پایان، منهدم شده یا سوخته‌ایم. خوشا اما آنان که از پس سوختن‌شان، ققنوسی به آسمان بر می‌خیزد.
...
و من چقدر دلم برای دستهایت تنگ شده
.

169




همه‌ی خوبی دار دنیا! ... می‌بینی چطور هستی با همه فراخی و بخشندگی‌اش، گاه به قدر رساندن نامه‌ای بخیل است؟ 
دل تنگ دنیا، پر است از نامه‌های نوشته شده و نرسیده.

یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

.


..
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانهترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
...
.
سهراب سپهری