سه‌شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

176



سلام مهر خدا بر من
خواب دیده بودم همه صندوق‌های پست و همه تمبرهای عالم را باد با خود برده است و همه پست‌چی‌ها همه پاکت ِ نامه‌های مانده را آتش می‌زنند؛ خودشان را گرم می‌کنند و دل ِ مرا سرد. بعد خیسِ عرق از خواب پریده و یاد سال قبل  افتاده بودم ... گریه‌ کرده بودم، ترسیده بودم ... قرن‌هاست انگار که نامه‌ای نیامده، نامه‌ای نرفته. نامه‌ها و سلام‌ها را همه حواله‌ی ماه می‌کنم، حواله بارانی که برگونه‌ها و بر دوشم می‌چکد، بر درختانی که پاییز آمده تا رفاقت و همسایگی برگ‌هایش را تمام کند ... قرن‌هاست انگار که نامه‌ای نیامده، نامه‌ای نرفته ... من ترسیده‌ام. من از این که کلمات مرا گم کنند، و من خودم را، می‌ترسم، ترسیده‌ام ...
.
این روزها سرد است؛ ناغافل سرما نخوری در دوری! من که نیستم چترت را دم در، آماده از دستگیره‌ی در، آویزان کنم ... مراقب خودت باش و آیینه و پنجره اتاق‌ات را سلام برسان.
.
.

از جان مردم چه می‌خواهند؟




متن: هیچ سیاستمداری، به حکم ساده‌ی «انسان بودن»، مصون از اشتباه و خطا نیست؛ گیریم همه‌شان در لحظه صدور حکم و نظری، خیال و باوری جز این داشته باشند. ماجرا اما وقتی مهم می‌شود که بعد از آشکار شدن اشتباه و خطا، سیاستمدار چه بکند؟
سیاست پیشه‌ای که یک بار خطای خود را بر دوش ماورالطبیعه بگذارد، باز هم می‌تواند چنین بکند؛ گیریم روزگار، روزگار «علم سیاست» و «نظریه‌های تدبیر امور مملکت» باشد و نه روزگار قبیله‌هایی که دور آتش می‌رقصیدند و از زمین و دریا برکت می‌خواستند. آن تشکیلات سیاسی هم که چنین سیاست‌پیشه‌ای را راهبر و ایدئولوگ خود کند، به راحتی دست‌های آلوده خود را با دامن ماورالطبیعه پاک می‌کند و بعد طلب‌کار ملتی هم می‌شود؛ با دست‌های آلوده به مال و آبرو و گاه خون مردمان.
.
حاشیه: اصولگرایانی که همین چند روز قبل به بهانه همگرایی پای صحبت‌های آیت‌الله مصباح نشستند، یادشان رفته که ایشان وقتی به اشتباه خود در شناخت محمود احمدی‌نژاد پی برد، نه خود را، که ساحران را مقصر دانست و گفت: «بیش از 90 درصد معتقدم احمدی‌نژاد سحر شده است.»
 آنانی که زیر بیرق چنین سیاست‌پیشگانی جمع می‌شوند، از چیزی نمی‌ترسند؟ حتی از اینکه خود طعمه جادو و جنبل شوند؟! 
.
تازه؛ از جان مردم چه می‌خواهند؟
.
.

پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

.



کنار خیابون، چسبیده به جدول و بغل سنگ‌فرش، این گل خوشگل قدکشیده بود ... یه جای نامیزون و سخت و سنگی  ...
چقدر خوشبخت

چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

این دروغ‌های کوچک ِ بزرگ



سال 66 قطعنامه 598 شورای امنیت صادر شده بود؛ عراق پذیرفته بود و ایران نه. حلقه محاصره تبلیغاتی و نظامی به خصوص از راه دریا علیه ایران تنگ‌تر می‌شد. آمریکا علیه منافع طرف ایرانی جنگ مستقیما وارد عمل شده بود.  شانزده مهرماه سال 66، ناوگروه تحت فرماندهی نادر مهدوی از بوشهر حركت كرد و در مسیر با نیروهای آمریکایی درگیر شد. یک هلی‌کوپتر آمریکایی را سرنگون کردند ولی خودشان به اسارت درآمدند.  گفته می‌شود نادر مهدوی را روی همان ناوی که اسیرش کرده بودند، می‌کشند.
حالا مراسم گرفته‌اند و پوستر زده‌اند که «مراسم بزرگداشت رشادت شهید نادر مهدوی در انهدام نفت‌کش آمریکایی» با سخنرانی عنصر افراطی‌الحالی به اسم «سردار حاج سعید قاسمی»!

این که هلی‌کوپتر را تبدیل به نفت‌کش کنند، دروغ چندان بزرگی به نظر نمی‌رسد (حتی با در نظر گرفتن همه دروغ‌های نقاشی توی پوستر؛ از نوشته روی شناور آتش‌گرفته تا هیبت‌اش)، اما واقعیت تلخ این است که از قضا همین رشادت شهید مهدوی و سربازانش را تقلیل داده‌اند در حد آنچه از آهن‌آلات منهدم کرده‌اند؛ کاری را که در «واقعیت» انجام داده  آن قدر مهم ندانسته‌اند و خواسته‌اند جعل تاریخ کنند؛ نفت‌کش حال بیشتری می‌دهد تا هلی‌کوپتر.
و تا دل‌تان بخواهد در همه این سال‌ها از این خالی‌‌ها، به اسم شهدا و به کام ذائقه‌های حقیر سیاسی خود، بسته‌اند؛ بی‌اعتنا به بدشگونی ابزاری که هدف همه آنها را توجیه کرده.